بازگشت به خانه...
سلام وروجکم
بالاخره مامانی بعد از یه هفته، 5 شنبه شب اومد به خونه.البته با اصرارهای فراوان... طفلی بابایی خیلی خونه رو مرتب نگه داشته بود. منم که اومدم فقط جمعه یه ذره کار کردم. بابایی می خواست همون عصر جمعه برگردم خونه مامانی اینا. ولی بخاطر مولودیه مادرجون(مامان بابایی) که فردا دوشنبه روز عید نیمه شعبان،هست اینجا موندم تا بعد از اون برم. الان دارم این پست و از اتاقه خودت میزارم. چقدر دلم برای همه چیزش تنگ شده بود. اگه بشه فردا خاله ها بیان و نقاشی ها رو بچسبونیم به دیوار. فقط یه سختی داره که بالای تخته که جابجا شدنه تخت خیلی مشکله.
طبق سونوی آخر الان 36 هفته 3 روزه که تو دل مامان مهمونی. دیگه انگار واقعی واقعی داری میای. دل توی دلم نیست. نمی دونی چه حسه عجیبیه. امروز یکی از دوستام زنگ زده بود و می گفت که ندا از این هفته به بعد می شه بچه بدنیا بیاد. یکمی نگران شدم. دوست دارم کامل بشی بعد بیای. نه زودتر نه دیرتر. حرکاتت خیلی اساسی تر شده. محکم ترو طولانی تر. دوشنبه جواب آزمایشهامو می گیرم. حیف واسه دکتر وقت نگرفتم. اگه بشه یا دوشنبه یا چهارشنبه میرم دکتر. نمی دونم سونوی مجدد میده یا نه؟
پسرم تو خیلی همبازی زیاد داری. آخه همه ی دوستام با من باردار شدن. زهرا، آمی، سمیه، مهدیه، نسا، مریم،صمیمه... تازه تو فامیله طرف مامانم هم دو تا نی نی کوچولوی تازه وارد داریم. رها و پریماه... در کل حسابی خوش به حالته آقا پسرم. الان نوبته شماست که قدم رنجه کنید و دل مامانی و شاد کنید...


بازگشت به خانه...
